من اسم این نوشته‌ام را به یاد حسین میگذارم سروها ایستاده می‌میرند.

روزی که مامان زنگ زد و گفت حسین سرطان دارد را به خوبی به یاد دارم. در دفتر فلسطین نشسته بودم. مات و مبهوت ماندم. حسین پروانه؟ مگر می‌شود؟ دکتر غلامپور و موحدیان همان موقع وارد دفتر شدند. در همان بهت بهشان گفتم شوهر خاله‌ام سرطان ریه دارد!

چهره‌ی دکتر غلامپور را فراموش نمیکنم که با تعجب پرسید چرا؟ چی شده؟

و منی که پاسخی نداشتم. اردیبهشت بود به گمانم. ما امید داشتیم. ما در تمام این روزها امید داشتیم. شیمی‌درمانی شروع شد. بدن جواب نداد. به پرتو درمانی هم جواب نداد. تهران رفتند. دکترها گفتند کاری ازشان ساخته نیست. آخرین دکتر گفته بود به خانه بروید روزهای آخر عمرتان را کنار فرزندانتان باشید اما حسین کوتاه نیاند. کوتاه نیامد نه برای اینکه دلبسته‌ی دنیا بود، نه! کوتاه نیامد چون نمی‌خواست کم کم جان بکند. نمی‌خواست خانواده‌ش به دردسر بیفتند. ریسک عمل را قبول کرد. دکتر گفت ۱ درصد است احتمال بهبود. در جواب دکتر گفت بهتر است که در گوشه‌ی خانه زمین‌گیر شوم.

حسین می‌توانست ۶ ماه دیگر یا حتی بیشتر زنده بماند. اما آن نوع ماندن را نمی‌خواست.

در آخرین پیامش به دکترش نوشته بود من آخر داستان را می‌دانم. راضی‌ام به رضایش. نمیخواهم خانواده‌ام را بیش از این اذیت کنم.

عمل اول ۱۲ ساعت طول کشید. بخش زیادی از مری را برداشتند. احتمال آسیب به ستون فقرات و فلج شدن بود. بعد عمل گفتند اگر بماند تا ابد دیگر نمی‌تواند چیزی بخورد.

بعد یک هفته بدن عفونت کرد و دوباره به اتاق عمل رفت. اینبار خوب می‌دانست که برگشتی در کار نیست. دکتر صراحتا به او اعلام کرده بود.

پاسخش یک چیز بود. نمیخواهم در این درد بمیرم. خانواده‌ام تاب درد کشیدنم را ندارند. بعد عمل دوم به کما رفت.

و بعد از ۴۸ ساعت تمام شد.

حسین تمام شد.

حسین ایستاده تمام شد.

در مقابل مرگ سر خم نکرد.

ما امروز صبح حسین‌مان را به خاک سرد سپردیم. من لحظه‌ای که بدن بی‌جانش را در خاک می‌گذاشتند نشستم کنارش. با دقت به همه چیز نگاه کردم. لحظه ای که کفنش را باز کردند تا سحر برای آخرین بار پدرش را در آغوش بگیرد را با دقت نگاه کردم.

آسوده خوابیده بود.

دلم آرام گرفت. درست همان لحظه که صورتش را دیدم آرام گرفتم.

دنیا برای لحظه‌ای ایستاد. همه چیزهایی که برایشان دست و پا میزدم رنگ باخت.

بعد فکر کردم شاید قشنگ‌ترین اتفاق دنیا همین است. مُردن.

بعدازظهر به خانه رسیدیم. و من بعد ۳ روز بی‌خوابی در آرامش محض به‌ خواب رفتم.

یکی از عمیق‌ترین و لذت‌بخش‌ترین خواب‌های زندگی‌ام بود.

با صدای خنده‌های بچه‌ها از خواب بیدار شدم.

سحرم آمده بود. سارا آمد. فاطمه، زهرا، محمود، مامان، زینت، شهریار.همه بیرون نشسته بودند و داشتند در آرامش با هم حرف می‌زدند. دیگر صدای گریه‌شان نمی‌آمد. گویی اتفاق درون من برای آن‌ها هم افتاده بود.

آخر شب یاد خاطرات کردیم. یاد اولین موبایلی که عمو حسین برای من و سحر خرید. اول دبیرستان بودیم. خانه‌هایمان درست کنار هم بود. یک روز عصر سحر زنگ در را زد و گفت آماده شو که بابا میخواد ببرتمون بیرون. هیچ ایده‌ای نداشتم که کجا می‌رویم. رفتیم چهارراه لشگر، موبایل فروشیِ نبش پاساژ. دو تا گوشی نوکیا با دو سیم کارت تالیا برایمان خرید. از ذوق تا خود خانه مثل اسب یورتمه میرفتیم. من و سحر بین هم‌کلاسی‌هایمان تنها کسانی بودیم که موبایل داشتند.

و خندیدیم.

خیلی خندیدیم.

چه تعارض عظیمی.

حسین در کنار ما نبود و یادش لبخند به لبانمان آورد.

دمت گرم که اینقدر مرد بودی ...

+ نوشته شده در سه شنبه ۱ آبان ۱۴۰۳ساعت 21:58 توسط . |