حالا کم کم دارم دایره ی کلماتم را گستره تر و گسترده تر میکنم.
دایره ی کلمات احساساتی که تجربه میکنم.
اها آن شب داشتم ناکامی را تجربه میکردم. غمگین بودم و سردرگم، و نمیفهمیدم چهام شده؟ چرا غمگینم؟ برای خودم چایی ریختم نشستم روی بالکن و هندزفریام را گذاشتم. صدای آهنگ مورد علاقه ام را زیاد کردم. بوی باران در هوا پیچیده بود. باید برایش کلمه پیدا میکردم. برای حس غمی که داشتم. اها، ناکام شده بودم! تصویری را برای خودم ترسیم کرده بودم و آن تصویر محقق نشده بود.
جالب است. فقدان آن است که تو تصویری ساختی و به دستش میآوری و بعد که از دستش میدهی، فقدان را تجربه میکنی. ناکامی مرحله ی قبل فقدان است. تو به تصویری که در خیالت ساختی نمیرسی و ناکام میشوی.
کلمات معجزه میکنند. تجربهاش برای من این بود که نترس. ناکام شدی. همه چیز سر جای قبل خودش است. فقط به تصویری که ساخته بودی نرسیدی.
چاییام تمام نشده خودم را پیدا میکنم!