پرده‌ی اول:

مهری علی را صدا میزند، کیارش می‌گوید آنقدر به حرفش گوش نکن.

علی می‌گوید عیالُم است. جان جیگر جان؟ و می‌رود.

مهری ازش می‌خواهد که لباس های تو لگن را لگد کند.

به رابطه‌شان فکر میکنم، به خانواده‌ای که مهری با خون و جگر و صبر ساختش. می‌لنگد. جای شک نیست. اما این خانواده ۲۰ سال پیش چه بود و الان چه شده ...

پرده ی دوم:

مامان و بابا رفتن سفر. مسئولیت باغ و مرغ و خروس‌ها و کبک‌ها و بوقلمون ها و سگ‌ها را به من سپردند. روز اولی که رفتم تا نان و ابشان را بدهم دیدم کبک‌ها از قفس در آمدند، گمان کردم بابا خودش آزادشان کرده. آنقدر توی این چیز‌ها نابلدم که انگار یک روز هم در این خانواده ای که همه عمرشان مرغ و خروس داشتند نبودم.

به بابا زنگ زدم که کبک ها غذای سگ ها را خوردند. مگر این احمق ها گوشت خوارند؟ یک لحظه سکوت کرد و گفت چه؟ کبک‌ها چطور شدند؟گفتم کبک ها آمدند توی انبار و غذای سگ ها را خوردند؟ با صدای بلند گفت کبک ها بیرون از قفس چه غلطی میکنند؟ گفتم مگه خودت ازادشون نکردی؟ گفت نه اونا پرواز میکنن میرن. برو بگیرشون بنداز تو قفس. گفتم حاجی در مورد من چی فکر کردی؟ من یک جمیله و اصغر را نتونستم نگه دارم و اصغر مرد. جمیله و اصغر جوجه های زهره هستند یا بهتر است بگویم بودند که قبل سفر به من سپردشان.

گفت جان بابا کبک ها رو هر جور شده ببر تو قفس. گفتم بابا به گردشون نمیرسم خیلی سریع فرار میکنن پدسگا.

گفت یک پارچه بردار کیشتشان بده به سمت اتاق. آقا من ۴۵ دقیقه داشتم زور میزدم که اینها رو ببیرم سمت اتاق. این بی شرفا میدونستن اونجا که برن باید برن تو قفس هیچ جوره نمی‌رفتن تو اتاق. همینجور داشتم عرق می‌ریختم و از نفس افتاده بودم که علی زنگ زد. علی دایی ام است که باغش نزدیک باباست. گفتم علی جان قربان دست و پات. داستان از این قرار است. جلدی خودش را رساند و به همین قبله قسم در کسری از ثانیه کبک ها را گرفت و برد توی قفسشان. گفتم علی جان، شما نباید مهندس آی تی میشدی. شما شکارچی کبکی به قرآن.

خلاصه که این چند روز که باید هر روز باغ بروم و به حیات وحش پدر رسیدگی کنم آنقدر دارد خوش می‌گذرد. ساعت حدود ۱۱ میرم سمت باغ تا ۱۲ غذای حیوانات را میدم بعدش هم میرم باغ علی. ناهار را با آنها هستم و بعدش هم کمی گپ می‌زنیم و برمیگردم خانه.

اصلا انتظار این یکی را نداشتم که تعطیلاتم به این سبک و سیاق بگذرد.

حالا هم اینجا نشستم، روی بالکن آشپزخانه. خانه تمیز و مرتب شده. هندزفری هام را گذاشتم و دارم چایی میخورم در حالی که بوی باران پیچیده توی خانه.

برم چایی بعدی را بریزم و حظ ببرم از روزی که دارد به زیبایی تمام می‌شود.

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۴ساعت 21:18 توسط . |