ریمایندر فیسبوک یک عکسی از دو سال پیشم را دیشب نشانم داد. . خیلی خوب آن روز را به یاد می آورم. رفته بودیم پیست اسب سواری، کاپشن قرمز امیر را پوشیدم. از شدت سرما نوک بینی ام قرمز شده. از پیست رفته بودم بیرون و منتظر غروب خورشید بودم. مستاصل، سرگردان و بی تاب. این سه کلمه دقیقا توصیف حال ان روزهای من است. حتی جرات نمیکنم به چشمانم توی عکس نگاه کنم. گویای همه چیز است. تا چند سال با یادآوری این روزهای دو سال پیش قرار است یک چیزی در دلم خالی شود؟

شاید هیچوقت.

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۴۰۲ساعت 8:2 توسط . |