از تو اما خط خندهی چشمات به جا مونده.
هایده دارد میخواند ...
وقتی که من عاشق میشم، دنیا برام رنگ دیگهست!
هایده جان کدام عشق؟ مگر چیزی به نام عشق مانده؟
ناغافل دستش را میاندازد روی شانه ام و بلند میگوید به رفیق من نگویید جوجه طلایی!
با تعجب به دستش نگاه میکنم. گرمای محبتش قلبم را در برمیگیرد.
مامان رفته سفر.
چند شبی را آمد و پیشم ماند. بعد که رفت برایم نوشت هر بار خانهی تو و مامانت برایم معنای جدیدی پیدا میکند.
که حتی کلمه برایش ندارم.
پردهها را باز میکنم. دلم نور میخواهد. نور زیاد.
نور و تمیزی.
خانه را به هم ریختم. هر چیزی که استفاده نمیشد را گذاشتم سر کوچه.
چشم مامان را دور دیدم.
میخواهم برای بالکنها گلدان بگیرم.
دلم گل و گیاه میخواهد.
رنگ سبز میخواهد.
دلم دلخوشی میخواهد.