صبح حدود ساعت ۹ رسید خونه
از صبح روز قبل که رفت نیومده بود خونه
نشستیم زیر کرسی و یکم با هم حرف زدیم
بعد گفت با فاطمه اینا بریم باغ پیش بابا؟
گفتم بریم ...
اومد پاشه بره ناهار و آماده کنه
گفتم یه دقیقه بشین کارت دارم
دستهاش رو گرفتم تو دستم و بوسیدمشون.
اشکهام هم هینطوووور می اومدن!
پرسید چی شد؟ چرا؟
گفتم از جمعه که روز مادره
دلم میخواست ببوسمشون ...
ندیدمت ...