منتظر مامان بودم که بیاد دنبالم بریم دادگاه

داشتم فیلم های دیشب جلوی زندان رجایی شهر و می‌دیدم و اشکام بند نمی اومد.

مردم جمع شده بودن جلوی اعدام دو تا از بچه ها رو بگیرن

تا خود صبح جلو زندان موندن و شعار دادن.

همه ش با خودم میگم همین روزاس که روانم از هم بپاشه و سایکوز بشم از این حجم غم.

کاش بشم

حداقل ارتباطم با دنیا قطع میشه و راحت میشم از این عذاب ...

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ دی ۱۴۰۱ساعت 23:10 توسط . |