منتظر مامان بودم که بیاد دنبالم بریم دادگاه
داشتم فیلم های دیشب جلوی زندان رجایی شهر و میدیدم و اشکام بند نمی اومد.
مردم جمع شده بودن جلوی اعدام دو تا از بچه ها رو بگیرن
تا خود صبح جلو زندان موندن و شعار دادن.
همه ش با خودم میگم همین روزاس که روانم از هم بپاشه و سایکوز بشم از این حجم غم.
کاش بشم
حداقل ارتباطم با دنیا قطع میشه و راحت میشم از این عذاب ...