اجازه دهید صادقانه به چیزی اعتراف کنم،
با ما همه چیز تمام میشود: عشقهایمان، دوستداشتنهایمان، ترسهایمان، امیدهایمان، بردهایمان، باختهایمان، اندوههایمان، شادیهایمان، خوشنامیهایمان، بدنامیهایمان، دوستیهایمان، دعواهایمان، سلامهایمان، خداحافظیهایمان، لبخندهایمان و خودمان. با ما همه چیز تمام میشود. ما و باد خویشاوندیم. نیامده میرویم.
تمام شدن دغدغهی تمام عمر من بود و هست. اما هر چه میگذرد انگار درد تمام شدن دارد کمرنگ میشود.
نشستم توی هواپیما و فکر کردم شاید این آخرین بار باشد. به حامد اسماعیلیون فکر کردم. به روزی که خبر سقوط هواپیمای مسافربری را بهش دادند. به از دست دادن ریرا و پریسا. به ریرا و پریسا فکر کردم و باقی مسافرهای آن پرواز.
بعد فکر اگر تمام شوم خوشحالم. مشتاق تمام شدن نیستم اما اگر آخرین تجربهی بودن و زیستنم باشد آنچنان حسرتی به دل ندارم که بخواهم نگهش دارم.
.....
چند بار چکم میکند، میخواهد مطمئن شود که حالم خوب است. دستم را میگیرد و میپرسد خوبی؟ خوب بودم.
همینطور که پشت لپتاپ نشسته و دارد کار میکند میگوید نگران نباش به موقع میرسی.
نگران نبودم.
من در حال تجربهی نابترین لحظهی زیستنم بودم.
من این تکههای ناب و تکرار نشدنی را در صندوقچهام میگذارم و گاه به گاه سری بهشان میزنم.
اینها میشوند همان بخشهایی از من که من را به زندگی وصل میکنند. که به من، به بودنم معنا میدهند.
که وقت تمام شدن میشوند آن تابلویی که میخواهم در آخرین لحظه ببینمشان.
کنار هم ... و بعد خوشحال و شاد و خندان رها کنم.
پازل زیبایی که به سختی ساختمش.