خواب میبینم که دارم برای کفشهام میجنگم. برای نگه داشتنشون. برای مراقبت ازشون. بعد خواب میبینم که شادی میمیره. و از شدت سوگواری و درد میخوام بمیرم. باور نمیکنم شادی و از دست دادم. باور نمیکنم شادی در تنهایی مرده. و در تنهایی دفن شده. بعد یه فیلم از مراسم خاکسپاری غریبانهش نشونم میدن. فیلم با یک جفت کفش تنها شروع میشه. و بعد میرسیم به تن بی جان شادی. به نظر میاد کفش باید معنایی داشته باشه. در خوابهای بعدی هم کفش حضور پررنگ داره. مامان به علی کفش هدیه میده. به من کفش هدیه میده. کفش ها براي علی بزرگن و برای من بیقواره. بی قواره به این معنا که کفشه ولی برای پای من نیست. کفشی که هر کاری میکنم نمیتونم پام کنم. در خواب بعدی لباس های رسمی پوشیدم با کفش پاشنه بلند و دارم میرم کافیشاپ. صدای تق تق کفشها رو میشنوم که دارم میرم سمت کافیشاپی که در حد نوع لباس پوشیدنم نیست. صاحب کافی شاپ اسمش علیه. و ظاهرا این کاری هست که هر روز انجامش میدم. میرم کافیشاپ قهوه میخورم و برمیگردم خونه.
دارم به خوابهام فکر میکنم که مسیج هاجر حواسم رو پرت میکنه، نوشته سوسن این استاده میگه گروه برای چیزی یاد گرفتن نیست. گروه برای اینه که بیای و هر چی به ذهنت رسید بگی.
آخه من یه بار به هاجر گفتم من گروه میرم که چیزی یاد بگیرم.
همینطور که دارم فکر میکنم بهش میگم هاجر درست میگه. به نظر اصرار برای یاد گرفتن چیزی، از یه وسواسی میاد. و چه یاد گرفتنی؟ چی و میخوایم یاد بگیریم؟ مگر کار با روان یاد گرفتنیست؟ مگر اساسا زندگی یاد گرفتنیست؟
یاد گرفتن جایی معنا پیدا میکنه که یک قانون کلی حکم فرما باشه. چه نسخهی یکسانی میشود برای انسانها، برای زندگی، برای بودن نوشت؟
همینطور که در نشخوارهای ذهنیم گیر کردم یاد آموزههای فلسفهی ذن میافتم. اینجا چیزی برای یاد گرفتن نیست. اگر آمدی که جیزی یاد بگیری از همان راه برگرد.
به کفشهای در خوابهایم فکر میکنم. به کفشهایی که برای نگه داشتنشان میجنگم. کفش هایی که نماد راهیست که آمدم. راهی که معنایش یاد گرفتن است. ولی کدام یاد گفتن؟