منظرهی هر روز صبحم کوه و جنگل است. صبحها که بیدار میشوم رو به روی پنجره میایستم و برای چند دقیقه محو تماشا میشوم.
ترکیب مه و باران و کوه و جنگل. چیزی فراتر از بینظیر است.
می گوید وقتی سکوت کردی و داری به دوردست ها نگاه میکنی میفهمم داری تجربهای را مزه مزه میکنی.
یکی از سکوت من میترسد یکی آن را مزه مزه کردن تجربه ی زیسته میخواند.
سکوتم آسایش یکی را میگیرید و برای دیگری معنایش اسودگیست.
ما آدمها همینقدر عجیب و پیچیده و دست نیافتنی هستیم.
کیوانلو میگوید کلید طلایی این است که فرزندت را موجودی جدا از خودت بدانی و دائم این سوال را بپرسی که او چه میخواهد؟
من با خودم میگویم دکتر این کلید تمام روابط است. نه از فرزندانمان که از تمام آدمهایی که در مرز ما هستند بپرسیم آنها چه میخواهند؟
میگوید تو یک سوال سخت پرسیدی، منم میخواهم سوال سختی بپرسم.
ایدهآل ت از رابطه چیست؟
نمیدانستم. گفتم من یک فاکتور برای رفتن به فضای رابطه دارم و آن هم امنیت است. احساس امنیت. بعدش دیگر باید دید رابطه تو را یا کجا میبرد مثل خیال. مثل خواب. مثل زندگی.
به نظر میآید من آنقدرها تصمیم گیرنده نیستم. دارم از آن من منطقی حرف میزنم که با خودش هزار و یک تصمیم و آرزو دارد اما یک جایی به خودش می اید و میبیند که اوه چه فکر میکردم چه شد.
و از آن چه شد هم راضیست.
مت میگوید من از تو یک چیز جالب یاد گرفتم. قرار نیست همیشه خوشحال باشم. اینکه رضایت داشته باشم دَتس ایناف. حتی مور دن ایناف بعدش همینطور که دارد فکر میکند دستش را با یک حالتی رو هوا تکان میدهد انگار بزرگترین کشف عالم را کرده ...