گوشیم را برداشتم که آخرین جمله از فصل سیام کتاب افسانهی عادی بودن گبور ماته را یادداشت کنم که دیدم شمارهاش روی تلفنم افتاده.
ساعت ۱۲ بعد از نیمه شب است و کمی به نظرم عجیب آمد.
تماس گرفتم. صدایش آرام بود. پرسیدم چرا نخوابیدی؟ گفت عمویم نیم ساعت پیش تمام شد.
سکوت میکنم تا حرف بزند.
میگوید چقدر ما با این دنیای فانی ابدی برخورد میکنیم. بعد اصلاح میکند و می گوید "من".
سخت است!
حرفش را تایید میکنم و تاکید میکنم همان "مایی" که گفتی درست است.
مواجهه ی ما هر بار با مرگ همین است. به نظر سیمپیچی مغز اینطور کار میکند که باید فکر کند زندگی ابدیست.
گویی کارکردی غیر از این ندارد.
من اما آمده بودم که بنویسم: وقفِ روندِ به یاد آوردن خودمان.
ما باید خیلی وقت پیش خودمان را وقف به یاد آوردن خودمان میکردیم.
---------------------
راستی طبق معمول من در حال مراقبت کردن از او هستم.