فقدان،
کلمهای بود که به دنبالش بودم. برای دردم کلمه نداشتم. دردی داشتم که نمیفهمیدم نامش چیست. تا اینکه یک جایی توی صحبتمان با هاجر گفت: "من تاب فقدان ندارم که در رابطه ماندم."
گویی برای یک لحظه جهان از حرکت ایستاد! اوه پس دردی که تجربه میکردم از فقدان میآمد. چیزی را تجربه کردم که دیگر نبود. یعنی اگر تجربهاش نمیکردم دیگر فقدان معنایی نداشت!
پس برای همین ما آدمها از تجربههای انسانی فراری هستیم. فقدانِ لامصب است که دمار از روزگارمان در می آورد.
و منی که بینهایت فقدان تجربه کردم.
میگوید من صاحب جسم و جانم هستم. میفهمم منظورش چیست. به این منظور که کسی نمیتواند بیاید و بگوید تو مال منی. من برای همه هستم. من رابطه های متعدد میخواهم. لبخند میزنم.
در روابط متعدد فقدان تجربه نمیشود. صمیمیت تجربه نمیشود. لذت و درد تجربه نمیشود.
رشدی هم اتفاق نمی افتد.
کاش درمانگرش بودم. کاش میتوانستم مواجههش کنم که چرا به دنبال روابط متعدد است.
سکوت میکنم.
زیر لب میگویم به هر حال "فقدان" درد دارد.
میپرسد چی؟ چه گفتی؟
هیچ.
Listen to Mass by Hadi Hadadi & Phoria on #SoundCloud
https://on.soundcloud.com/YBpW6m7ee9YQ92J36