تا میبینتم دستش را روی پیشانی‌ام می‌گذارد.

بعد روی گونه‌ام می‌کشد.

بعد هم گرمای دستهایم رو چک می‌کند.

با نگرانی می‌پرسد چرا تب داری؟

آنفولانزا گرفتی؟

- احتمالا ویروس جدید کروناست‌.

از گروه که بیرون می‌آییم موقع خداحافظی دوباره دستش را روی پیشانی‌ام می‌گذارد و تبم را چک می‌کند بعد هم می‌گوید اگر دارو خواستی بگو امیر برایت بنویسد.

- خوبم نگران نباش...

قلبم از گرمای مهر و توجهش گرم می‌شود. ناخواسته لبخند به لبم می آید.

و تا خانه به بودنش، وجود پر مهرش فکر میکنم.

هاجر، فرزانه، سالی ... در این دو سال ... رسم رفاقت را تمام کردند.

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۴ساعت 14:52 توسط . |