صدای گریه‌ش و که می‌شنوم بدنم یخ میکنه.

میگه بدترین و سخت‌ترین تجربه‌ی زندگیش بود.

بابام بی‌هوشه.

صدامو که شنید یک قطره اشک از گوشه‌ی چشمش چکید.

دیگه نمی‌فهمم چی میگه.

منم باهاش اشک میریزم.

+ نوشته شده در جمعه ۱۶ خرداد ۱۴۰۴ساعت 15:23 توسط . |