تو یه مسیر خاکی بودم. مثل مسیر انتهایی کوه. کفشهام جدید بودن. انگارعادت نداشتم. پام توش راحت بود ولی باید با بندها یه کاری میکردم که راحت تر بشن. تو مسر سحر و دیدم. یه کلاه کابویی نقره ای سرش بود با هودی که پشتش پروانه داشت.
داشت بهم میگفت بعد مرگ باباش اولین باره از خونه اومده بیرون. اومده بود خرید کنه. یه جا خوردم زمین. اومد بالای سرم و دستم رو گرفت. کمکم کرد. کمکم کرد بلند بشم. یه فشار خیلی زیادی و داشتم تحمل میکردم. یه احساس گناه. که این مدت به اندازه ی کافی به سحر حواسم نبوده. کم گذاشتم. سریع راه میرفت. بش نمیرسیدم. یه لحظه برگشت و یه چیزی و برام تو هوا پرت کرد. مثل آبنبات. افتاد روز زمین. برش داشتم. و دوباره دنبالش دوییدم. رفت تو یه درمانگاهی انگار. دم درش ایستادم ببینم میخواد چیکار کنه. چیزی بهم نمیگفت ولی اینطوری بود که دنبالم نیا. هاجر هم اونجا بود. اون هم اومده بود دارو بگیره یا ویزیت بشه. متوجهش نشدم. تمام حواسم به سحر بود که دیدم یه نفر آروم داره موهام رو شونه میزنه. اومدم بگم آقا جان موهای من فره نباس شونه کنی، فرش خراب میشه. دیدم نه، موهام صافن. نگاش کردم. تو خواب مراقبت رو ازش پذیرفته بودم. با همهس گاردی که داشتم اجازه دادم ازم مراقبت کنه.
نشستم. و به در درمانگاه خیره شدم.
هاجر کنارم ایستاده بود و موهام رو به آرامی شونه میزد.
سحر نیومد.