پرده اول:

مامان ماشینشو عوض کرده‌ و چند روزی بود بهم میگفت بریم با ماشینش دور بزنیم! منم که بی‌ذوق‌ترینم. میپیچوندمش. امروز که اومد خونه گفت بریم باغ؟ اومدم بگم آقا جان بی خیال من. حوصله ی باغ و ندارم که زبان به دهن گرفتم و گفتم بریم.

به خودم گفتم ضد حال نباش دیگه توام.

پرده دوم:

از درخت گوجه سبز اویزونم و دارم به سختی ۴ تا دونه گوجه سبز میچینم. چشم به آلبالوها می افته‌. به این زودی فصل آلبالوها رسید. نور خورشید از لا به لای برگها افتاده روی صورتم. به تو فکر میکنم. برایت مهم نبود که از دیوار راست بالا میرفتم. که لباس های مردانه می‌پوشیدم. که شباهت کمی به دخترها داشتم.

بی خیال چیدن گوجه سبز میشوم. سبد نصفه را بر میدارم و میروم سمت مامان. می‌گوید اگر پسر بودی دخترها عاشقت میشدند! میخندم. چرا؟ نوع راه رفتنت ژستت ابهتت جذاب است. باز میخندم. خدا لحظه ی آخری منصرف شده،ها؟

پرده‌ی سوم:

با مامان فرش های اتاق آخری را بیرون می آوریم و با کارواش میشوریمشان. زیر لبم غرغر میکنم. بلند میگم یه دیوونه یه سنگ میندازه ته چاه که ده تا عاقل نمیتونن درش بیارن. می‌خندد اما اینبار خنده‌اش تلخ است ... پیش خودم می‌گویم اینبار جلواش می‌ایستم. اینبار سکوت نمیکنم‌. اینبار تمام حرفه‌ای ناتمامم را تمام میکنم.

پرده‌ی چهارم:

در راه برگشتیم، شجریان می‌خواند: یارم به یک لا پیرهن، خوابیده زیر نسترن، ترسم که بوی نسترن مست است و هوشیارش کند ...

+ نوشته شده در جمعه ۲ خرداد ۱۴۰۴ساعت 20:14 توسط . |