تکههایم را جمع میکنم و میرم دو.
تمام بدنم از اضطراب درد میکنه.
حالا جز دویدن هیچکاری برای انجام دادن ندارم. نه توان ورزش دارم. نه توان گذراندن کلاسهایم. نه احتمالا توان دیدن مراجع.
آنچه نباید میشد، شد.
ما چیز زیادی نمیخواستیم.
ما هیچوقت چیز زیادی نخواستیم.
به نظر میآید همهی آنچه برایمان مانده این است که موقع خداحافظی برای چند ثانیه بیشتر هم را در آغوش بگیریم.