تمام دیروز اینترنت نداشتم و داشتم دیوانه میشدم از بیخبری.
تنها کاری که به ذهنم میرسید این بود که پاشم و خونه رو مرتب کنم. دوش گرفتم. کولر و سرویس کردم. یکم کتاب خوندم. مامان هم خونه نیست. رفته پیش پروین. نگران اونام بودم. هر نیم ساعت زنگ میزدم چک میکردم که از خونه بیرون نره.
تازه اینجا خبری نیست.
زهره زنگ زده که جمع کن زمینی بریم عمان.
گفتم حاجی کجا بیام؟ خانوادهام اینجان. دوستام اینجان. تکون نمیخورم. تا آخرش میمونم.
مثل سگ ترسیدم ولی میمونم.
آخرش که میمیریم. ترجیح میدم اینجا بمیرم.
زنگ زدم فرزانه و هاجر که یادآوری کنم برای یک هفته غذای کنسروی بگیرن. بعد فکر کردم این چه کاریه؟ اگه بخوان همه اینکار و بکنن که قحطی میشه. بعد فکر کردم حداقل آب بگیریم که اگر آب قطع شد تشنه نمیریم 😅
دیگه دارم بدترین حالت رو متصور میشم.
الان به نظر میاد بهترم و اضطرابم کم شده.
عقلم یکم به کار افتاده.