ازم می‌خواهد زمانی را مشخص کنم که حرف بزنیم.

شنبه صبح زود ما می‌شود و آخر شب آنها. تازه از دو برگشته‌ام خانه. با همان لباس‌ها میشینم پشت تلفن. از روزش میگوید و احوالش. بعد می‌رود سر اصل مطلب.

من من کنان می‌پرسد تصمیمت را گرفتی؟ برایت دعوت‌نامه بفرستم؟ به صفحه‌ی موبایل خیره میشوم و هزاران هزار فکر از ذهنم عبور می‌کند.

شاید این آخرین فرصت باشد! پشیمان میشوی! همه چیزش خوب است. بگو وقت بیشتری میخواهی.

اما پاسخم یک چیز است. نه!

شرایطش را ندارم.

دکترا قبول شدم.

میخواهم بمانم ... زندگی من اینجاست. کنار خانواده و دوستانم.

اینها بهانه‌اند. زندگی من آنجاست که قلبم برای کسی بتپد ..

برایم آرزوی خوشبختی می‌کند و بدون حرف اضافه ای می‌رود.

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۴ساعت 11:14 توسط . |