میگه بابام از سرما همیشه فراری بود. دو تا دو تا جوراب می‌پوشید. شال دور کمرش می‌بست وسط تابستون.

از فکر اینکه الان تو سردخونه‌ست دارم دیوونه میشم.

قلبم تیر میکشه از حالی که داره.

لعنت به من که هیچ کاری ازم برنمیاد!

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۴ساعت 11:10 توسط . |