همیشه ی خدا، مغز شگفت زده ام میکند.
و این باور را که همه ی به در و دیوار زدن های ما برای بقاست پر رنگ تر میشود.
وقتی به مرحله ای میرسی که اوج جنگ روان است برای رها کردن، ناخودآگاه به میدان می آید.
خواب های شیرین میبینی.
خواب هایی که محال است در واقعیت اتفاق بیفتند.
اینکه به هر چیزی دست می اندازد که از یاد نبرد.
که یاد آدمها را زنده نگه دارد.
چرا که زنده نگه داشتن آنها به معنای زنده نگه داشتن خود است.
به معنای بقای من است.
من این مرحله را بخاطر رویاهای شیرینش خیلی دوست دارم.
تلاش میکنم در دام ناخودآگاه نیفتم.
و لذت ببرم.
مثل تمام بخش های رابطه.
از این مرحله ی از دست دادن هم لذت بردم :)