آقا ما دیروز رفتیم جنگل انار. من تقریبا هیچ ایده ای نداشتم کجا داریم میریم. تصورم یه پارک جنگلی سانتی مانتال برای عموم بود.
تقریبا یه دو ساعتی پیاده روی کردیم و بعد هم از جاده اومدیم پایین. تا اینجا همه چیز عادی بود. رسیدیم به یه دشت مسطح و همینطور باز رفتیم. از دور درختای کوتاه دیده میشد که به نظر خیلی عادی بود. نزدیک که شدیم با یه جنگل با درختای کوتاه و تاریک مواجه شدم که یاد فیلم ترسناک انداخت منو :/
البته ساعت حدود ۵ بعدازظهر هم بود و ما به سمت تاریکی میرفتیم الردی.
هیچی دیگه وارد شدیم و کاوه گفت سوسن از ما دور نشو که گم میشی. همینطور خم خم میرفتیم به این مسیر شاخه های تمشک که پر از خار هست رو هم اضافه کن که همه ش به همه جامون گیر میکرد و زخمی میشدیم. تا رسیدیم دوباره به دشت. یه نفس راحتی کشیدم و باز رفتیم. این وسط سالی گفت اگه خرس دیدی فرار نکن! :|
مگه اینجا خرس داره؟؟؟؟؟؟
برگام ریخت در ثانیه.
بازم اکی بود چون هوا روشن بود و میشد دید اطراف و حداقل. رسیدیم به یه رودخونه ی خفن. خیلی خفن. بارون ریزی هم می اومد. یه مه ملایم هم اون وسط برای خودش میچرخید. تااااا دیدم هی وای من داره هوا تاریک میشه.
حالا کاوه داشت از رو نقشه یه مسیر دیگه ای رو برای خروج از جنگل پیدا میکرد. که نزدیک تر باشه. از طرفی اون مسیر خیلی گِل بود و همه ش هم به راه بسته میخورد.
من اینطوری بودم که به قرآن گیر کردیم. همینجام خرسا میان میخورنمون و میمیریم 🤣
در نهایت از مسیری که اومدیم برگشتیم ولی تو تاریکی محض. چراغ هم نمیتونستیم روشن کنیم. فقط جاهایی که باید از رودخونه رد میشدیم.
هیچی دیگه ما زنده بیرون اومدیم از جنگل. حدود ۳ بعدازظهر راه افتادیم و ۹ هم برگشتیم.
بعد تازه اینا میگن این که چیزی نبود :|
جان مادرتون من و شب نبرین تو جنگل.