سلام به سگ سیاه افسردگی.
دیروز با هزار بدبختی رفتم دوییدم. فکرشم نمیکردم بتونم ۵ کیلومتر بدوام. هر چند که تمام مدتی که داشتم می دوییدم زار زدم ولی مهم این بود که رفتم. با خودم فکر کردم پس میتونم بازم. میتونم برگردم به زندگی. هنوز جونی تو بدنم مونده. دیشب تونستم بخوابم یه چند ساعتی.
اما الان هر کاری که میکنم نمیتونم از تو جام در بیام. حسودیم میشه به آدمایی که زندگی عادی شونو دارن. خوشحالن. میگن. میخندن. من یه لحظه تنها میشم تصویر حمید مهدوی میاد جلو چشم. اونجایی که رو زمین افتاده و یکی دستش رو گذاشته رو گلوش.
یعنی اون لحظه، اون لحظه ای که تیر میزنن به گلوش و می افته رو زمین به چیا داشته فکر میکرده؟ میدونسته دیگه تمومه؟
بچههایی که کشته شدن اگه میدونستن میمیرن بازم اون شبا میرفتن؟
من اگه مطمئن بودم میمیرم نمیرفتم. همینقدر بزدل و ترسو.
اما سوالم اینه که مگه این زندگی چی داره که چسبیدی بهش؟ ها؟
خیلی دارم زجر میکشم.
چقدر این بچههایی که کشته شدن قشنگ بودن.
دیروز بعد دو ماه با شادی حرف زدم. زنگ میزد جواب نمیدادم. اصا توان حرف زدن نداشتم. تلفن و که جواب دادم داشتم گریه میکردم. گفت خودتو از بین میبری. حال مارک و پرسیدم و بیشتر زار زدم. حسودیم شد به هر کی غیر ایرانیه. چی کشیدیم ما تو این خراب شده. تو این کصافطی که اینا برامون ساختن.