راستش هیچوقت تو زندگیم به اندازه ی این روزهای عمیقا احساس خستگی نکرده بودم. خسته از زندگی.
من همیشه حتی در تلخترین و سختترین روزهای زندگی ته دلم خودمو آدم عاشق زندگی میدونستم. عاشق زندگی نیستم دیگه.
اینا برن یا نرن. ج ا رو میگم. دیگه برام مهم نیست. جنگ بشه یا نشه. زندگی اینقدر چهرهی زشت و کثیف و نکبتش رو بهم نشون داده که دیگه نمیخوامش.
ما دائم در حال از دست دادنیم. به محض اینکه چیزی رو به دست میاریم ناقوس سوگ از دست دادنش هم به صدا در میاد.
روزی هزار بار از خودم ممنونم که فرزندی رو به این جهان نیاوردم. و تو فکر کن تمام این رنجی که من کشیدم رو او هم قرار بود بکشه ... ای وای ...
از مرگ میترسم ولی به مردهها هم غبطه میخورم. و به میلیاردها آدمی که مردن فکر میکنم. و به بعد از مرگ.
و مرگ و مرگ و مرگ ....
تمام زندگیم بوی مرگ میده. صداها و شیونها تو گوشمه.
من امروز بیشتر از هر زمانی دارم مردن را تمرین میکنم.