به زهره حسودیم میشه ... حسودیم میشه که یه عالمه آرزو داره. بعد برای رسیدن بهشون دست و پا میزنه. بعد همه ش ذوق شو داره.

صبح با مسیجش بیدار شدم. عکس ماشینشو فرستاده با یه ویس که بالاخره اون چیزی که می‌خواست و خرید. با یه عالممممه خوشحالی و جیغ و ....

عمان که بودم میرفت تو اپل استور و آیفون ۱۷ ها رو چک میکرد. دوربینشو. بعد باهاش عکس می‌گرفت. صدام میزد بیا بیا ببین چه اپشنی داره. من همون موقع هم برام حسرت برانگیز بود این همه خوشحال شدنش از یه چیزی.

بعد میگه میدونم شرایطت خوب نیست ولی تو تنها کسی هستی که دوست دارم خوشحالی‌مو باهات شریک شم.

صدام و صاف و خوشحال میکنم و براش ویس میفرستم. بهش میگم دمت گرم که برای آرزوهات تلاش میکنی و به همشون میرسی. چرخش برات بچرخه. با همین فرمون زود زود خونه میخری. معروف میشی تو کارت.

زهره عاشق رقابته. چیزی که من ازش فراری‌ام. هر جا احساس کنم کسی میخواد باهام رقابت کنه سریع زمین و دو دستی تقدیمش میکنم.

وقتی فهمیدم عطا داره بهم خیانت میکنه، شبی که اومد خونه بهش گفتم به فلانی بگو لازم نیست برای به دست آوردنت تلاش خاصی بکنه من دو دستی تقدیمت میکنم و خودم بی سروصدا از میدون میرم بیرون. حالا واقعیت اینه که عطا ادمِ من نبود. و رها کردنش هم بار احساسی نداشت اما معمولا زنها تو این موقعیتی که حتی طرفشون رو هم دوست ندارن می‌مونن که بگن برنده منم.

اصا همه ی آدمای روی کره ی زمین برنده و من بازنده. این برنده و بازنده بودنی که قراره تو رقابت با یه دیگری به دست بیاد برام پشیزی ارزش نداره.

اما اونجایی که نتونستم جون یه آدمو نجات بدم. اونجا بدجوری باختم.

بدجوری ...

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴ساعت 9:32 توسط . |