در بی‌پناه‌ترین حال ممکن به نقطه‌ی امن و آرومم پناه آوردم.

تمام امروز رد داشتم حول محور سه واژه فکر میکردم. "استیصال" "حیرت" و "بی‌پناهی"

در برهه‌ای از زمان زیست میکنم که این احوالات به من هجوم آوردن. زیر پام سسته. هر آن سقوط میکنم. زمین محکمی برای قدم گذاشتن وجود نداره.

انگاری ول شدم.

کمی اروم‌ترم ولی یه جوری رنگم پریده که میترسم تو اینه به خودم نگاه کنم.

۲ کیلو لاغر شدم و انگار عین این ۲ کیلو از صورتم کم شده. چشمام بی فروغن و گونه هام به وضوح بیرون زده و صورتم کشیده‌تر به نظر میاد.

دوباره به استیصال و حیرت و بی پناهی فکر میکنم.

دلم میخواد سر به بیابون بذارم. کوله‌ام و بردارم و برم. کجاش مهم نیست. فقط برم.

استیصال، حیرت و بی‌پناهی. اینا تا وقتی نفس میکشیم گریبانمون رو گرفتن ...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ بهمن ۱۴۰۴ساعت 0:15 توسط . |