شب اخری که دیدمش گفتم تو مثل ایرانی که من ازش چیز زیادی نمیخواستم تنها یک سرزمین میخواستم که اندوهش، زیبایی‌اش را نکشد. من می‌دانستم من می‌دانستم که اندوهش زیبایی‌اش را می‌کشد. و همان شب درست همان شب کشته شد.

و بعد به سرزمین و وطن فکر کردم. وطن جایی‌ست که تو را در بر می‌گیرد. که درش همیشه به رویت باز است. که هر بار برمیگردم و پشت سرم را نگاه میکنم آنجاست. فقط هست‌. همیشه هست.

تصویر بدن‌های بی‌جان و سرد از ذهنم پاک نمی‌شوند. و صداها، این گل پرپر شده هدیه به میهن شده!

خاک. خاکی که بدنهایمان را در بر می‌گیرد.

و خانه‌ی ابدی ماست.

آرام میگیریم.

و تمام این هیاهو به یکباره خاموش می‌شود.

یکی دارد صورت فرزندش را بوسه باران میکند. چقدر این دختر زیباست. چشمهای نیمه باز و سری که کمی به سمت چپ چرخیده.

مادرش می‌گوید حالا فرزندم را ببرید ...

کاش یکی هم مرا ببرد.

مرا ببرید.

شما را به هر آنچه میپرستید قسمتان میدهم مرا هم ببرید.

به کجایش مهم نیست.

به خاک

به آسمان

به دریا

ماندنم زجر ممتد است.

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴ساعت 17:41 توسط . |