دلم میخواد برگردم به عقب.
اون موقعها که خوشحال بودم.
انگیزه داشتم، شوق داشتم.
ورزش میکردم، میدوییدم.
میخواستم ماراتون شرکت کنم...
روزهام خیلی خاکستری و تاریکن.
دلم نمیخواد صبح بشه.
روز بیاد.
کاری ندارم.
زندگی و کنسل کردم و گذاشتمش رو پاز.
کتاب انکار مرگ ارنست بکر و مثل کتابهای مقدس گذاشتم بالای سرم.
قبل خواب چند صفحه میخونم و بیشتر از همیشه به مرگ فکر میکنم.
مرگ ... فاصلهی زیادی باهاش نداریم. همینجاست، بیخ گوشمون. خیلی نزدیک.
در دریایی از ناامیدی و ناامنی و غم، غم بسیار غوطهورم.