دلم میخواد برگردم به عقب.

اون موقع‌ها که خوشحال بودم.

انگیزه داشتم، شوق داشتم.

ورزش میکردم، میدوییدم.

میخواستم ماراتون شرکت کنم...

روزهام خیلی خاکستری و تاریکن.

دلم نمیخواد صبح بشه.

روز بیاد.

کاری ندارم.

زندگی و کنسل کردم و گذاشتمش رو پاز.

کتاب انکار مرگ ارنست بکر و مثل کتاب‌های مقدس گذاشتم بالای سرم.

قبل خواب چند صفحه میخونم و بیشتر از همیشه به مرگ فکر میکنم.

مرگ ... فاصله‌ی زیادی باهاش نداریم. همینجاست، بیخ گوشمون. خیلی نزدیک.

در دریایی از ناامیدی و ناامنی و غم، غم بسیار غوطه‌ورم.

+ نوشته شده در شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴ساعت 22:51 توسط . |