خیلی قلبم شرحه شرحهست!
اصا امروز تعجب کردم.
رو پل هوایی که داشتم از پارک برمیگشتم.
یه لحظه وایستادم.
دیدم خیلی شرحه شرحه ام.
از توانم خارجه.
میدونم که تهش هممون مجبوریم ادامه بدیم و میگذره ولی واقعا الان از توان من خارجه دیگه.
به مهدیه دختر خاله ی مامانم پیام دادم.
گفتم آقا من دیگه نمیتونم تنهایی از پس این درد بربیام.
برام دارو بنویسین.
اینستاگرام و پاک میکنم. فکر میکردم میشینم پای این پستا با ملت سوگواری میکنم، زار میزنم خالی میشم. دیدم نه بابا. دارم پاره میشم.
هر پست یه خنجره تو قلبم. متاسفم واقعا که زنده ام. خیلی متاسفم.