با ۱ ساعت تاخیر رسیدم. ۵:۳۰ زدم از خونه بیرون و ۷ رسیدم گروه. به عمرم همچین ترافیکی ندیده بودم. وقتی رسیدم هانی داشت از داستان هاش با مامانش میگفت. منم ۲۰ دقیقه اول گیج بودم کلا. صحبت بچه ها رسید به جایی که همه سکوت کردن. گفتم من یه چیزی بگم؟ کیوانلو با سرش اشاره کرد که آره. گفتم استیصال و بی قراری ایمان عصبیم میکنه. به صورت ایمان نگاه نکردم. گفتم هر جلسه پاهاشو خیلی تکون میده. هر بار هم حرف میزنه خیلی نق میزنه که دوستم ندارن. خانواده ام بهم توجه نمیکنن و ...
کیوانلو گفت چیش عصبیت میکنه.
گفتم ضعیف بودنش. مرد که اینقدر ضعف نشون نمیده.
نگام کرد گفت آها ... پس موضوع مردانگیه.
بعد ادامه داد: رسیدیم به اینجا که بروز احساس نشانه ی ضعفه.
اگر احساساتتون رو نشون بدین طرفتون میذاره میره.
گفتم به هر حال که میره.
نگام کرد گفت آره همین طوره. به هر حال میره.
ادامه دادم پس حالا که میره چرا من راجع به احساسم حرف نزنم؟
کیوانلو گفت انتظار شنیدنش رو ازت نداشتم!
فاطمه گفت آخه وقتی از حست میگی طرفت فکر میکنه بهش احتیاج داری.
کیوانلو گفت مگه غیر اینه؟
فاطمه گفت نه نیست ...
با خودم فکر کردم چقدر ما آدما شبیه همیم.
ترسو، تنها و ضعیف ...