چقدر سخت بود! باورم نمیشد اینقدددددر سخت باشه.
من فکر میکردم سوگواری کردم براش.
گذر کردم ازش! ارواح عمه ام!
حرفهام که تموم شد.
نوشتم خدافظ و فرستادمش، احساس کردم بخشی از من مرد.
تلفن و برداشتم به هاجر زنگ زدم گفتم هاااجر خیلییی سخت بود. خیلیییی.
حتی فکرشم نمیکردم.
فقط گوش داد و هی گفت عجب ... عجب ...
بعد خواستم فرار کنم. حواس خودم و پرت کنم.
دیدم نخیر نمیشه.
باید تاب بیارمش.
بپذیرم که راهش همینه.
چاره ای ندارم جز اینکه باهاش مواجه بشم. از دست دادن و نداشتنش رو بپذیرم.
قرار نبوده آسون باشه
برای هیچ کدوممون ...