چقدر سخت بود! باورم نمیشد اینقدددددر سخت باشه.

من فکر میکردم سوگواری کردم براش.

گذر کردم ازش! ارواح عمه ام!

حرفهام که تموم شد.

نوشتم خدافظ و فرستادمش، احساس کردم بخشی از من مرد.

تلفن و برداشتم به هاجر زنگ زدم گفتم هاااجر خیلییی سخت بود. خیلیییی.

حتی فکرشم نمیکردم.

فقط گوش داد و هی گفت عجب ... عجب ...

بعد خواستم فرار کنم. حواس خودم و پرت کنم.

دیدم نخیر نمیشه.

باید تاب بیارمش.

بپذیرم که راهش همینه.

چاره ای ندارم جز اینکه باهاش مواجه بشم. از دست دادن و نداشتنش رو بپذیرم.

قرار نبوده آسون باشه

برای هیچ کدوممون ...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 22:29 توسط . |