بعد جلسه ی تحلیل فیلم اومدیم اینجا.

به هاجر گفتم باید جدا شم از مامان.

همین امسال‌. باید برم خونه ی خودم. با اینکه براش سخته.

یکم فکر کرد گفت بذار ببینم کجا میتونم برات خونه پیدا کنم.

بعدش دیگه انگار فراموش کردیم من چی گفتم و رفتیم سراغ حرفه‌ای خودمون.

ساعتای ۱۲ رفت‌.

صبح پاشدم دیدم مسیج زده، سوسن من یکی از آپارتمانام داره خالی میشه. پاشو بیا اینجا. فکر پولشم نباش‌. با هم میریم میچینیمش. گاهی ام میام پیشت.

اولش نمی‌فهمیدم چی داره میگه. هی مسیجش رو خوندم. بعد پیش خودم فکر کردم من از دنیا مگه چی میخوام؟

ازش تشکر کردم، گفتم زبانم قاصره. اما مرا همین بس. همین که به فکرمی.

همین که هستی ...

+ نوشته شده در جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 6:37 توسط . |