ریمایندر فیس بوک میگوید دو سال پیش همچین روزی ما (من، ثمین، علیرضا، امید، آرش و نیلوفر) باغ آرش بودیم.
توی دلم میگویم نیلوفر عکسمان را خراب کرده، کاش نبود.
بعد با خودم فکر میکنم کاش رابطه ام با امید پیچیده نمیشد و رفیق میشدیم و می ماندیم.
مثل ارش، مثل کسرا!
پسره ی کله خراب.
یاد حرف هاجر می افتم که میگوید: "اصرار داری همه چیز را جاودانه کنی. ادمها قرار نیست تا ابد با تو همسفر باشند. برای همین هم صمیمیت را تجربه نمیکنی."
صمیمیت
صمیمیت
صمیمیت
لعنتی، گیر کارم همین جاست.
گرهی ست که بازنمیشود.
میترسم از عمری که میگذرد و این گرهی که انگار باز شدنش سالها زمان میبرد...