عزیزتر از جانم،
میدانم که ثبات برای انسان سخت است.
ثبات یعنی انتخاب و انتخاب همیشه سخت بوده.
برای من هم سخت است.
آنجایی که کیوانلو گفت به نظر توام همچین از این بیثباتی بدت نمیاید. نگاهم قفل شد به صورتش. گفتم دکتر چون از صمیمیت میترسم. چون تاب از دست دادن ندارم. غافل از اینکه این از دست دادنهای کوتاه و کم عمق دارد دمار از روزگارم در می آورد.
من میدانم که در این رنج بزرگ خواهم شد. قرارمان با رنج همین بوده. که من تاب میاورمش و او مرا بزرگ کند.
عزیزتر از جانم،
من در این سه سال به قدری بزرگ شدم که باورش برای خودم هم سخت است.
دیگر ترس این را ندارم که در چشمانت نگاه کنم و بگویم دوستت دارم. خیلی دوستت دارم.
که در مقابل این عشق ضعیفم. که از پسش بر نیامدم. که شاخم را شکست.
من دیگر از اعتراف کردن به ضعفم هم ترسی ندارم.