فاتحانه از گروه بیرون آمدم.

انگار قله ی دیگری از خودم را کشف کرده باشم.

تلفن را برداشتم و زنگ زدم.

کیوانلو گفت از انتظاراتت حرف بزن جای اینکه اینقدر در لفافه بگویی.

تلفن را برداشتم و زنگ زدم. گفتم ناراحتم و میخوام حرف بزنم. گفتم فلان جا ناراحتم کردی. فلان کارت. فلان رفتارت و ...

ازم تشکر کرد که باهاش صریح حرف زدم و از انتظاراتم گفتم اما بعدش که توضیح داد از همان قله‌ای که فتح کرده بودم با مخ سقوط کردم.

بعد هم زنگ زدم به هاجر.

طبق معمول :))))

و از قله های فتح شده و سقوط آزادهای بعدش گفتم.

گفتم دکتر من از نظر این آدمها خیلی باشخصیت و آدم حسابی می آیم برای همین می‌خواهند من را در جمعشان داشته باشند انگار اعتباری برایشان محسوب میشوم.

گفت پس شانت رو بدون!

رفتم که تو افق تا ابد محو بشم.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۳ساعت 23:2 توسط . |