نشستهام توی ماشین تا ساعت ۶ بشه و برم گروه درمانی.
دارم فکر میکنم اصلا حرف بزنم یا نه؟
فرزانه میگوید چقدر حرفهای غمانگیزی گفته.
هاجر میگوید همه چیز را برعکس بشنو.
فرزانه میگوید کیوانلو گفته بگذار ببینیم در بچگی چه تجربهای داشته که اینقدر دارد فشارت میدهد؟
اشکهایش میآیند. خودش هم نمیداند چرا. خودش هم جوابی برایش ندارد؟
هاجر میگوید اینبار که به احساساتم دسترسی داشتم و آگاه بودم امیر ترس از صمیمیت را پروژکت کرد و فاصله گرفت.
سوال اصلی من این است. چرا من برای مردها ترسناکم در عین جذابیت؟
دوباره رسیدم سر خانه ی اول.
البته درمان همین است. مثل رابطه، گریز از ناگزیر.
امید آمد توی اتاقم. اولین چیزی که نظرش را جلب کرد عکس عروسیام بود. از طبقه ی پایین قفسه ی کتاب برش داشت ک نگاهش گرد. بعد نگاهی به من انداخت: تغییری نوردی.
توی دلم میگوید تا منظورت از تغییر چه باشد.
بعد میگویم کاش عکس عروسیت را جمع کنی.
چرا باید بخشی از خودم را جمع کنم؟
آن هم بخشی از من است. و هیچ جوره نمیتوانم انکارش کنم.