تو خواب و بیداری بودم که مامان آخر شب با یه نفری اومدن تو خونه. آروم حرف میزدن و تشخیص نمی‌دادم کی اومده با مامان.

از اتاق اومدم بیرون که دیدم فاطمه‌ست با چشمای قرمز. بغلش کردم و گفتم از اینورا خانوم؟

برام عجیب بود که اون وقت شب اومده پیش ما.

دور هم نشستیم پشت میز که یهو زد زیر گریه. گفت نمیدونستم کجا برم. به کجا پناه ببرم؟ و جز خونه‌ی نرگس جون جایی به ذهنم نرسیده.

دایی حسین زن و بچه‌ش و سپرده بود به مامان. روز آخر بهش گفتم بود، هوای فاطمه رو داشته باشین. نذارین تنها بمونه ...

خونه‌ی مامان پناهه.

فاطمه امشب اومد برای تسلیت به خاله جون فاطمه و سحر، رو کرد به مامان و گفت نرگس جون عجب کاری کردین ...

ظهر از شدت ضعف اومدم یکم دراز بکشم، مامان اومد بالای سرم، دستش و گذاشت رو پیشونیم. سرم رو بوسید. من همینطور اشکام می‌اومد. گفتم مامان ملت فکر میکنن ما دیوانه‌ایم که اینطوری برای شوهد حالمون زجه می‌زنیم. نمیدونن که وقتی شما تصادف کردین اولین نفری که خودشو به بیمارستان رسوند دایی حسین بود. کسی که هر روز از اون سر شهر براتون غذای خونگی می‌آورد بیمارستان دایی حسین بود.

شیر آب خراب میشد، کولر خراب میشد، هر بلایی سرمون می‌اومد دایی حسین خودشو میرسوند.

مردم نمیفهمن که ما کیو از دست دادیم.

گیلان که بودم زنگ زد گفت عمو جون خودتو به کشتن ندی، اومدی میخوایم برین ترکیه دیدن خاله جون شادیت.

بعد اون بود که به مامان گفته بود شما از خواهر برای من عزیزترین، پس من میشم دایی سوسن ...

حیف که نتونستم برای آخرین بار بغلشون کنم.

حیف ...

+ نوشته شده در دوشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۳ساعت 22:40 توسط . |