بابام خوب میشه، میدونم. چیزیش نیست. بعد بدو بدو میره انباری آخر باغ و در و میبنده. دنبالش میرم، به زور در و باز میکنم و میگیرمش تو بغلم. نباید بابام گریه‌هام رو ببینه. من باید قوی باشم. محکم‌تر در آغوش میگیرمش.

بعد همه با هم میریم پیش دایی حسین. دکتر داره پانسمان پشتشون رو عوض میکنه. دستم رو میذارم رو پاشون و نگاهشون میکنم. فعلا تو مرحله‌ی تشخص گذاری‌ن. هنوز تشخیص قطعی ندادن.

امروز، خونه‌ی فرزانه، در حالی که دایناسور کوچولو رو تو بغلم گرفته بودم. اونم سرش رو گذاشته بود رو شونه‌م و خودش و برام لوس می‌کرد. تلفنم زنگ خورد. مامان گفت خونه‌ای؟ خونه‌ی فرزانه بودم.

گفت باید بریم خونه‌ی خاله‌جون فاطمه. حسین آقا حالشون خوب نیست. فهمیدم. فهمیدم چی شده.

دووییدم کیفم و برداشتم. به فرزانه گفتم بابای سحر و از دست دادیم. سحر پر پر شد ...

من و فرزانه و سحر یه مدرسه میرفتیم. شوکه نگام کرد. یعنی چی؟

نشستم، دستن رو گذاشتم رو صورتم. فرزانه من نمیتونم. من از پسش بر نمیام. دیگه طاقت این همه از دست دادن رو ندارم ...

بی خدافظی وسایلم و برداشتم و زدم از خونه بیرون.

تو بیمارستان در به در دنبال سحر میگردم. نیست. پیداش نمیکنم. مامان زنگ زد سحر رفته حرم، مادر پاشو بیا خونه‌ی خاله جون.

دایی حسین پنجشنبه به مامان گفته بود سوسن که بیاد میخوام ببرمش ترکیه.

لعنتی.

طاقتم نیومد این روزای آخر برم بیمارستان. طاقت دیدن صورتشون و نداشتم.

حالا تو بیمارستان رضوی در به در دنبال اتاق اس آی سیو میگردم. که خدافظی کنم.

بعد همینطور که دارم می‌دوام یاد اون روزی می‌افتم که رسول رفت. ما خونه‌ی خاله جون زهره رو آب و جارو کرده بودیم. منتظر بودیم همه با خبر خوش از تهران بیان.

مامان و خاله جونام اومدن تو خونه و شیون شروع شد.

من دیگه نمیتونم.

حالا تو ماشین نشستم و جرات ندارم برم بالا.

+ نوشته شده در شنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۳ساعت 16:13 توسط . |