رفته بودم از هلیا خداحافظی کنم، دارد میرود استرالیا ... که مسیجش آمد. سوسن من ایرانم کجایی ببینمت. او را سالهاست میشناسمش. بعد پزشکی عمومی به آمریکا مهاجرت کرد برای تخصص قلب. جدیدا شهروندی آمریکایش آمده.
گفتم امدهام خانه ی یکی از دوستانم تا ۱ ساعت دیگر کارم تمام میشود. با هم خیابان بنفشه قرار میگذاریم. ماشینم را پارک میکنم سوار ماشینش میشوم. بغلم میکند و میگوید یک وقت موهاتو کوتاه نکنی ا. تو دلم میگم به تو چه اما به او میگویم باشه، نگران نباش.
میپرسد کجا برویم؟ خستهام از صبح دفتر بودم بعدش هم یکراست رفتم خانهی سارا. دارم فکر میکنم.
میگوید پایه ی پیادهروی هستی؟
بهتر از کافه رفتن و اینهاست کما اینکه حرف خاصی هم باهاش ندارم. حداقل پیادهروی میکنیم.
کیفم را میگذارم توی ماشینش و میرویم پیادهروی. شروع میکند، ۵ ماه پیش بریک اپ کرده و به فنا رفته. روزهای سختی را گذرانده. کل اروپا را برای موو آن کردن سفر کرده.
من برای موو آن کردن چه کردم؟ کل کوههای آب و برق را سفر کردم :)))
کصافط پولدار :)))
یک جایی آمدیم از خیابان رد شویم که دستش را گذاشت پشتم، همهاش در یک ثانیه اتفاق افتاد. تمام حسی که تجربه کردم.
خدایا چقدر دلم میخواست مردی باشد در زندگیام که برای لحظه ای بتوانم بهش تکیه کنم.
که گاهی دستش را پشتم بگذارد و بگوید من هستم رد شو ... مراقبم.
سرعتم را زیاد میکنم که دستش روی پشتم نماند و ازش فاصله میگیرم.
مرد من نیست. آدم من نیست. رفیق سالهای دوریم. همین.
نیمساعتی راه می رویم و میرسیم به ماشین. میپرسه بریم کافه یه چیزی بخوریم. - نه خستهام. از صبح سر کارم.
میگه من ۲۲ اکتبر بر میگردم امریکا، قبلش میبینمت دوباره؟ لعنت به اکتبر.
سرم و به نشانه ی اینکه نمیدونم بالا میندازم.
میگه نمیای تو ماشین بشینی حرف بزنیم؟ نه دیگه دیره میرم.
بغلم میکنه. سرش رو میبره تو موهام.
میگم حاجی بغل خدافظی یه جور دیگهست. بسه دیگه.
تو دلم میگم تو که اینقدر هول نبودی حیوان :)))
نمیتونم بلند بگم، انگار به متخصص قلب نباید این چیزا رو بلند گفت.
میپرم تو ماشین و الفرار ...