سفر تمام شد. حالا وقت نوشتن است.
دارم از کوه پایین میایم، شیب زیاد است، کولهام سنگین است، فشار روی زانوها هم به همان نسبت زیادتر، سر انگشتهای پا هم بیتاب شده.
برمیگردم و با کمک عصاها چپکی راه میروم. حالا فشار کمتری به زانو و انگشتهام میاد.
دستش رو گذاشته رو کمرم که بهم اطمینان بده قرار نیست چون جلوی پات رو نمیبینی سُر بخوری. خیالم راحت است که او هست و قرار نیست اتفاقی بیفتد. هر بار که کوه رفتیم اینکار را کرد تا یاد بگیرم که ترسی ندارد. که ندیدن مسیر معنای سقوط نیست. گاها راهت را آسان میکند.
من اساسا شاگرد خوبی هستم. مخصوصا اگر درس را از کسی بگیرم که دوستش دارم.
کاروانسرای تیتی و جنگل اطرافش برایم حکم مدیتیشن را داشت.
بعد اینکه استعفا دادم لفظا گفت حالا وقت سفر است من هم لفظا تائید دادم. اما دو روز قبل سفر که خبر داد بارم را ببندم نمیخواستم. طاقت ترک کردن را نداشتم. هزار و یک بهانه آوردم اما لفظی بود که آمده بودم و باید پایش میماندم.
به هاجر گفتم انصاف نیست، ولله انصاف نیست از خیابانهایی میگذرم که او هم این روزها گذر کرده. همدلانه میگوید نه سوسن انصاف نیست.
غزال شب کمپ که دور اتیش نشسته بودین گفت دوستی دارد که دوست پسرش نمیخواهدش و او مصرانه در تلاش برای نگه داشتن رابطه است.
رو میکند به من، چه میشود وقتی یک نفر دیگری را نمیخواد باز ما اصرار داریم به ادامه.
من که طبق معمول غرق در افکار خودم هستم نگاهش میکنم و میگویم به همان دلیل که دو نفر هم را دوست دارند و نمیتوانند ادامه دهند.
جوابش را نگرفته. من هم تلاشی برای فهماندنش نمیکنم.
باز میگوید حالا این را درک میکنم به هر حال کلی با هم خاطره دارند اما آن یکی دوستم که تازه با پسری دوست شده و پسره بهش گفته تو مهمونی لباس بلندتر بپوش و او هم قبول کرده را درک نمیکنم.
- چون قرار نیست ما بتونیم همهی آدما رو درک کنیم.
میگوید چرا جوابهای کوتاه میدهی؟ چرا باز نمیکنی؟
- به هر حال پاسخش کمکی بهت نمیکنه.
بیخیال حرف زدن با من میشود.
شب قبل صعود، یکی از بچهها پنیک کرد. ضربان قلبش پایین نمیامد، همه دست و پا میزدند کمکش کنند، من داخل اقامتگاه داشتم شام می خوردم در کمال آرامش. اینها هی میرفتند و می آمدند. یکی آب برد، یکی چای نبات برد. یکی شانههایش را ماساژ میداد. صدایم زدند. همه در کنارش ایستاده بودند و با هم راه می رفتند. اشاره کردم که بنشیند، گفت بشینم ضربان قلبم میره بالا. با تحکم گفتم بیا بشین.
روی صندلی که رو به جنگل بود نشست، رو به رویش روی زمین نشستم. دستهام رو گذاشتم رو پاهش گفتم چی داری تجربه میکنی؟ گفت مرگ. گفتم قبل اون چی؟ گفت شرم. گند زدم به سفرتون. گفتم دیگه چی؟ گفت تنهایی. اضطراب. اضطراب خیلی زیاد. گفتم چی مضطربت کرده؟ گفت قسط خونه ی مامانم مونده، تو ۷۵ سالگی خونه ندارن من دارم چند ساله زور میزنم براشون خونه بخرم. پولم و نمیدن. تنهام. داشت به جنگل نگاه میکردم، گفتم فلانی به من نگاه کن. گفتم تنهایی، یه تنه، بار همه رو به دوش کشیدن خیلی سخته. زد زیر گریه. گریه نمیکرد زار میزد. یه طوری که اشکهای همهمون در اومد. من هم پا به پاش گریه کردم. عجیب بود. این بچه نیم ساعت گریه کرد. گریه همراه به هق هق. بغلش کردم. گفت نباید جلوی شما گریه میکردم الان به نظرتون آدم ضعیف و بیعرضهای میام. بچهها تلاش کردن بگن نه اینطور نیست و فلان و بیسار. من فقط نگاش میکردم. گفتم مهم نیست ما چی فکر میکنیم ...
بچهها رفتن تو خونه، من رو بالکنی که من و یاد سریال پس از باران مینداخت نشستم و گفتم نیاز دارم تنها باشم و اشکهام میاومدن. و نمیفهمیدم چرا.
تنهایی حس عجیبیه که بشر همواره تجربهش میکنه.
خبر خوب این بود که حرف زدن باعث شد از پنیک گذر کنه.
چقدر اون شب خودم رو دوست داشتم. اونجایی که حس کردم یکم دیگه بزرگ شدم.
من تو این سفر چند بار کوچیک کوچیک بزرگ شدم. و تیکهام خوردن.