وقتی بابا توی بابک ۱۵ خانه را خرید دوم راهنمایی بودم. یک پارکی بود دو تا کوچه بالاتر. بچهها آنجا جمع میشدند و بازی میکردند. مخصوصا تابستانها. نمیدانم چه شد که با مریم رفیق جینگ شدیم. بعد هم نازنین. بعد هم بقیهی بچهها. شیما، شادی، هنگامه، علی، عماد، محمد فارسیان، امیرحسین، کیوان و ... اوووه یک عالمه بودیم که با هم رفیق شدیم. بساط دوچرخه سواری و اسکیت هم که همیشه به راه بود. دوم دبیرستان بودم که بابا خانه را فروخت و از محله ی احمدآباد رفتیم پاسداران. از بچهها بی خبر بودم. گاهی علی را که خانهشان نزدیک خانهی پروین بود میدیدم. مریم هم دورادور. چند روز پیش مریم زنگ زد و گفت امین از امریکا آمده میخوام بچهها را پیدا کنم و دور هم جمع بشیم. همتی کرد و یکروزگروه تلگرامی ساخت و همه ی ۲۰ تا بچهها را پیدا کرد و عضو گروه شدند.
امشب قرار داشتیم. پسر درست بعد ۲۰ سال دیدمشان. باورم نمیشد. همهشان ازدواج کرده بودند. بچه داشتند. خیلی بزرگ شده بودند.
اصلا یک چیز باور نکردنی بود ... همه عیال وار شده بودند ... تمام آن چند سال مثل فیلم از جلوی چشمم گذشت.
خوشحال بودیم. خوش بودیم. تابستانهایی که تا دیروقت توی پارک میماندیم و بازی میکردیم.
بعد مدتها امشب از ته دل میخندیدیم. از خاطرات میگفتیم و میخندیدیم.
من و نازنین که خیلی رفیق بودیم کنار هم نشسته بودیم و از غلط کاری هامان حرف میزدیم. توی گوشم می گوید علی هنوز مارموز است. شیما همان خلی که بود مانده.
پسر بچه بودیم، رسما بچه بودیم حالا مثلا آدم بزرگ شدیم. نشدیم. بزرگ نشدیم. هنوز همان کودکان ۱۳، ۱۴ سالهایم. آنقدر گفتیم و خندیدیم که از کافه انداختنمان بیرون.
موقع خداحافظی انگار نه انگار که از آخرین دیدارمان ۲۰ سال میگذرد.
تا جان در بدن داشتیم چرت و پرت گفتیم و خندیدیم ...
عجب شبی بود ...