هلیا رفت و من اینجا نشستم دارم عر میزنم به معنای واقع کلمه.

بار اولی که دیدمش همسن الان هلیا بودم و هلیا ۹ سالش بود. الان یک دختر خیلی زیبا، خیلی باهوش، خیلی بالغ ۲۲ ساله‌ست و رفت استرالیا به دنبال آرزوهاش در حالی که بخشی از قلبش رو اینجا جا گذاشت تا ابد.

و سارایی که تمام قلبش رو. سارا با تمام جانش این دختر و بزرگ کرد. جانش کنده شد اما اجازه داد دخترش رها بشه و رها باشه و بره دنبال زندگیش.

من احتمالا برای دلِ تنگ خودم اینطور بی‌تابم.

اصلا این صحنه ی خداحافظی آدمایی که مهاجرت می‌کنند و عزیزانشون رو تو فرودگاه در آغوش گرفتن برای من مثل جون دادنه.

غمی که از توان من خارجه ...

+ نوشته شده در جمعه ۱۳ مهر ۱۴۰۳ساعت 13:2 توسط . |