حنیفا میگوید قیدش را بزن. فرصتهایی که باید را دادهای.
هاجر بدون ماشین آمده عروسی پسر نادیا. جویا که میشوم میگوید ماشینم را بردند پارکینگ برای یک ماه بخاطر بیحجابی.
سوغاتیها را اینجا جا گذاشتم. با ناراحتی میگویم خدا شاهده که براتون سوغاتی خریده بودم، جا گذاشتم.
جمعه رسیدیم، سرش را توی گوشم میکند و نجوا کنان طوری که بقیه نشنوند میگوید اینطور نیست که نخواهمت. پایین منتظرم بیا یک سفر با هم برویم. تا فردا ظهر خبرش را بده.
بابا اونور کوچه مغازه گرفته و هیچ ایدهای هم ندارم که چی میخواهد بفروشد.
میروم برای ادامه ی خواب.