دستهاش رو گذاشته رو میزم و ایستاده.
سرم و بالا میارم، به معنای اینکه کارم داری؟
من و من میکند.
بعد با کاغذهای جلوی دستش ود میرود.
هنوز دارم نگاهش میکنم.
سوسن حالم خیلی بده.
حالا شکل نگاهم تغییر میکند. دلتنگم. خیلی دلتنگم.
این جدایی با تمام آنچه تا امروز تجربه کردم فرق میکند. اشکم از دلتنگی و خواستنش بند نمیاید.
و اشکهایش سرازیر میشوند.
دلم میخواهد بغلش کنم اما فکر میکنم اینکار جلوی حرف زدنش را میگیرید.
دلت برای چیش تنگ شده؟
برای همه چیزش. خیلی خوب بود رابطهمان. خیلی خوش بودیم. حرف برای گفتن داشتیم. کلی نقطه اشتراک داشتیم.
یک روز آمد و گفت نمیتواند. بالاخره تمام میشود پس هر چه زودتر تمامش کنیم.
خوب چرا باید بالاخره تمام شود؟
رابطه همین است دیگر. باید روزی نقطهای برای پایانش بگذاریم.
اشکهایش را پاک میکند.
حنیفا چشمان قشنگی دارد. حیفم می آید از این چشمان آغشته به غم.
میگوید دارم جان میدهم. اصلا بخاطر همین است که دارم برای کانادا اقدام میکنم.
هفته ی دیگر وقت سفارتش است.
دارم به خودم فکر میکنم. به غم جدایی.
محکم در آغوش میگیرمش. میفهمم چه رنجی را به دوش میکشد.
میگوید به تو میآید آدم قوی باشی.
سکوت میکنم و به ۱۳ تا قرصی که هر روز بخاطر معده ی خرابم میخورم فکر میکنم. و به اضطراب و رنجی که در تمام این سالها به دوش کشیدم.
میگویم تا جایی که میتوانی با درمانگرت یا آدمهای امن زندگیت حرف بزن. کلمات به طرز معجزهآسایی درمان میکنند. نگذار روی دلت بماند ...