یکشنبه ای که گذشت رفتم برای خداحافظی. خودم را آماده کردم که بگویم از من دیگر ساخته نیست. حجم فشار کار بالاست. خسته‌م. نیاز دارم کمی استراحت کنم.

وارد دفتر که شدم، چشم به مهندس. رضا، حنیفا و دکتر موحدیان که افتاد فراموش کردم اصلا چه میخواستم بگویم.

اینقدر که این آدمها را عمیقا دوست دارم.

این هفته هر روزش با خودم کلنجار رفتم که آیا می‌شود ادامه داد یا نه؟

بخاطر بچه‌ها بمانم.

سه‌شنبه ساعت ۱۰ شب رسیدم خانه و احساس کردم نه. دیگر از توان جسمی و روانی‌م خارج است این حجم کار.

تصمیمم را گرفتم.

وقت رفتن است.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۴ مهر ۱۴۰۳ساعت 23:17 توسط . |