پای سینک ایستادم و دارم سیب زمینی پوست میگیرم. میخوام ناهار کباب دیگی بذارم. همینطور که دارم سیب زمینی ها رو پوست میکنم هی لبخند میاد رو لبم. بهش میگم اگر ایران بودی پرواز میکردم خودمو بهت برسونم و دیگه به هیچی فکر نمیکردم. حیف که نمیتونم از ایران بزنم بیرون و گر نه تا اون ور دنیا هم برای دیدنت می‌اومدم.

بعد یاد لبخندهاش می‌افتم. خدای من این بچه قشنگ ترین لبخند دنیا رو داشت.

احتمالا اگر بود میگفت خوب عقل نداری دختر.

اینکه چیز جدیدی نیست، همه میدونن من عقل ندارم، راحتم!

دوباره لبخند میاد رو لبم. دستهاش رو گذاشته رو چشماش و داره یه چیزی میگه. باید لبخونی کنم. بعد باز لبخند میزنه. میگم نذار دندونات و ببینم. لبخند ممنوعه.

حرفش رو میزنه و میره ... کلا میره ... باید میرفت تو غارش.

منم با لبخند بدرقه‌ش کردم.

من اینقدر آدما رو با لبخند بدرقه کردم که تخصصم شده بدرقه کردن آدمهایی که به جانم وصل‌ند.

برایشان دست تکان میدهم.

میبوسمشان.

می‌گویم خیلی مراقب خودتان باشید. خیلی خوشبخت بشید. خیلی خوشحال باشید.

باز هم دارم لبخند میزنم.

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۳ساعت 14:44 توسط . |