بهم زنگ زده میپرسه حالت خوبه؟ داره بهت خوش میگذره؟
گفتم اتفاقاتی در من افتاده که نمیفهممشون.
انگار پوست انداختم.
انگار یه من جدیدی از من در آمده.
یک باری، یک فشاری ازم برداشته شده.
سبکتر شدم.
خودمتر شدم.
حتی کلمه پیدا نمیکنم براش.
و خدای من چه حس خفنیه.
بهش میگم ملت میگن تارگت ما اینه که تا سال دیگه به فلان سرمایه، خونه، پول، ماشین دست پیدا کنیم.
تارگت من اینه که هی یک بخشهایی از خودم و کشف کنم.
و انگار تمام دنیا رو بهم دادن.
میگم خوب شد زندهم و این بخشهای خودم رو دارم تجربه میکنم.
با دقت داره بهم گوش میده ... قربونش برم.
میگه میدونی از کجا شروع شد؟
دارم فکر میکنم.
میگه از روز دفاعت. در واقع روزی که از خودت دفاع کردی. محکم، باصلابت، مطمئن.
پریدم تو رودخونه. سرم رو کردم تو آب و برای ۳۰ ثانیه نفسم رو تو سینه حبس کردم.
چشام و بستم و گذاشتم آب رودخونه من و با خودش ببره.
سرم رو بالا اوردم، آنچنان دور نشده بودم. همان جا بودم اما با نگاهی دیگر به جهان ...
جونهایی که کندی سوسن داره جواب میده.
بالاخره داری به جهان همانطور که هست نگاه میکنی.
گذرا و ناپایدار.
و حفظ تعادل در این عدم پایداری ...