سر میز صبحانه

بهش گفتم تو تنها کسی هستی تو زندگیم که هر بار پشت سرم رو نگاه کردم اونجا بودی.

همیشه هستی.

و بعد نگاهم رو بردم سمت پنجره.

و سکوت کردم که اشکهام نریزه.

چه تلاش مذبوحانه‌ای...

در تلاش بودم که اشکهام رو از کی پنهان کنم؟ از تنها کسی که همیشه هست؟

نفس عمیق کشیدم و اشکهام رو قبل اینکه به گونه ام برسن پاک کردم.

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۶ آذر ۱۴۰۴ساعت 11:43 توسط . |