سر میز صبحانه
بهش گفتم تو تنها کسی هستی تو زندگیم که هر بار پشت سرم رو نگاه کردم اونجا بودی.
همیشه هستی.
و بعد نگاهم رو بردم سمت پنجره.
و سکوت کردم که اشکهام نریزه.
چه تلاش مذبوحانهای...
در تلاش بودم که اشکهام رو از کی پنهان کنم؟ از تنها کسی که همیشه هست؟
نفس عمیق کشیدم و اشکهام رو قبل اینکه به گونه ام برسن پاک کردم.