سیمین جانم،

ما تو را امروز به خاک سپردیم.

در حالی که هنوز تمام شدنت را باور نکردیم.

شاید تمام شدن برای تو داستانش متفاوت باشد چرا که قلب مهربانت، چشمان محزونت و ... به بدن های دیگری جان دوباره داده.

آنقدر گریه کرده ام که چشمانم به سختی صفحه ی موبایل را می‌بینند اما باید بنویسم.

قلبم توان تحمل این حجم بهت را ندارد.

به آدمهایی فکر میکنم که از امروز زندگی را با تو ادامه می‌دهند.

کاش ببینمشان.

دنیا با قلب تو برایش چه شکلی ست؟

دنیا را با چشمان تو چطور میبیند؟

زهره اینجا کنارم نشسته و دارد قرآن می خواند. منا هم کنار سهیلاست. و من با خودم فکر میکنم واقعا؟

ما راستی راستی تو را به خاک سپردیم؟

چرا همه چیز اینقدر غیر قابل باور است؟

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۳ساعت 13:49 توسط . |