سال دوم راهنمایی من رفتم مدرسه ی غیرانتفاعی حورا.

یک گروهی بودیم که همون اول با هم رفیق شدیم .

من، زهره، نسترن، سیمین، منا، فائزه، سمیرا، مکی، ملیکا.

سال ۹۵ بعد مدتها همو پیدا کردیم و یه گروه تشکیل دادیم به اسم حواریون.

حالا امروز سیمین مون رفت ...

زندکی نکرد و رفت.

نمی‌دونست چی میخواد، سردرگم بود، بی تاب بود، کلافه بود.

میدونستم که حال روحی خوبی نداره. این چند سال اخیر اینقدر قرص آرامبخش می‌خورد که عوارضش کاملا مشهود بود.

آخرین باری که باهاش حرف زدم هفته ی اول فروردین بود که با بچه ها قرار گذاشته بودیم. پایه‌ ی ثابت دورهمی هامون بود همیشه.

و اون روز نیومد. بهش زنگ زدم و گفت پریود شده. حوصله نداشته بیاد.

حالا امروز تو گروه بچه ها اعلامیه ی فوتش رو گذاشتن.

زنگ زدم مامانش. گفت سکته کرده... سکته ی مغزی.

من دیگه نمیشنیدم چی میگه.

صداش دور و دورتر میشد.

بعد تصویر همون موقع هاش اومد جلو چشم.

گوشه ی کلاس نشسته، عینک طبیش هم به چشمش داره درس میخونه.

اروم و بی صدا.

نمیدونم چی شد که از دست رفت ...

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۳ساعت 15:13 توسط . |